تبليغاتX
ღ عمو پورنگ بهترين عموي دنياღ


ღ عمو پورنگ بهترين عموي دنياღ

تقديم به بهترين عموي دنيا

                          تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سلام بر عموي عزيزم و همه ي آبجي هاي نازنينم و همه ي دوستان

دوباره اومدم

با خاطره اي ديگه

دلم خيلي تنگ شده بود براي گذاشتن پست آخه دنبال يك فرصت خوب مي گشتم

به همين مناسبت هم اومدم عيد سعيد قربان رو اول به عموجون عزيزم و بعد به همه ي آبجي

هاي نازم تبريك بگم ...و هم ...

                              عيد سعيد قربان بر همه عاشقان مبارك باد

             

 

  و هم از خاطره جمعه ۶/۹/۸۸ براتون بگم

۵ شنبه آبجي فائزه (بند انگشتي ) گفت كه قراره امشب ساعت ۱۱ شب حركت كنيم به سمت مشهد

من و فاطمه (خواهرم ) از خوشحالي ذوق زده شده بوديم  

يعني ميشه من آبجيمو ببينم خدايــــــا يعني ميشه ...

بعدش همون شب به آبجي سولماز خبر دادم كه قراره آبجي فائزه بيان مشهد آبجي سولماز هم خيلي

 خوشحال شد من تو شوك ديدن آبجي فائزه بودم كه آبجي سولماز گفت كه قراره آبجي مهشيد (خانم

فياضي ) هم بياد

واااااااي خداي من ديگه چه شود بازم هفته ديدار عموپورنگي ها

من عاشق اين هفته هايم

روز جمعه به مورخه ۶/۹/۸۸ قرار بود همه همو ببينيم تو حرم آقا

روز عرفه حرم خيلي شلوغ بود خيلي زياد جاي عموجون عزيزم و همه ي آبجي هاي نازم سبز

بود.

ما ساعت ۱۱ رسيديم حرم بعد به آبجي سولماز زنگ زدم و گفتم كجايين

آخه حرم خيلي شلوغ بود ميترسيدم آبجي هامون نبينم

كه آبجي سولماز گفت ما تو صحن رضوي هستيم  رفتيم و رفتيم كه رسيديم به صحن رضوي اما از آبجي

 سولماز و آبجي مهشيد خبري نبود

زنگ زدم به آبجي مهشيد كه بگم بيان صحن غدير

بعد آبجي گفت ما همون جاييم وااااي خدايا پس چرا من آبجي هامو نميبينم

كه به آبجي گفتم دستم يك پلاستيك نارنجيه

تا برگشتم پشتم و ديدم

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي آبجي سولماز (آخه آبجيمو قبلا ديده بودم ) ميشناختم بعد آبجي

مهشيد وااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدايا شكرت آبجي هامون ديدم .

همين طور به هم نگاه ميكرديم آخه تو شوك ديدن هم بوديم

كم كم يخمون آب شد و با هم كلي حرف زديم

نماز جمعه رو با آبجي هام خونديمو و بعد از نماز آماده شديم براي دعاي عرفه

واي بازم به هم نگاه ميكرديم  واي خدايا چه لحظات قشنگي بود .

بعد منم از فرصت بدست اومده استفاده كردم و دفتر خاطراتم رو دادم به آبجي مهشيد و آبجي سولماز

 واسم خاطره بنويسن

كم كم دعاي عرفه شروع شد و ما هم آماده شديم براي دعا...

           

واي خدا خدا ميكردم كه بتونم امروز آبجي فائزه ام رو ببينم كه آبجيم زنگ زد و گفت شما كجايين منم

گفتم صحن غدير، واي آبجيم هم همون جا بود ولي اونقدر شلوغ بود كه نتونستيم همو پيدا كنيم بعد از

 مامان عزيزم خواستم كه با فاطمه برن و آبجي رو بيارن پيش ما

اونقدر نگران بودم كه نكنه آبجيمو نبينم كه ....

كه فاطمه و آبجي فائزه با مامانم اومدن پيش ما وااااااااااااااااااااااااي خدايا بلاخره آبجيمو ديدم

آبجي فائزه هم به جمع ما پيوست

ديگه حالا خيالم راحت شد كه همه پيش هم هستيم كلي خوش گذشت تو اون لحظه از خداجونم

 خواستم كه انشالله روزي بتونم مثل الان عموجون عزيزم و همه ي آبجي هامو از نزديكه نزديك

 ببينم

انشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالله ...

شب شده بود و هوا هم خيلي سرد بود كم كم از اون لحظه هايي كه هيچ كدوممون دوست نداريم فرا

 رسيد

همش ميخواستم زمان تو اون لحظه دير بگذره دوس نداشتم از آبجي هام جدا شم

آبجي فائزه  به عنوان يادگاري واسمون كارت پستال درست كرده بود الهي قربون آبجيم برم دست

 گلش درد نكنه

بعدش لحظه هاي تلخ جدايي فرارسيد با آبجي مهشيد و آبجي سولماز خداحافظي كرديم

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو

آبجي هاي نازم رفتند خونشون

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوام

آبجي فائزه هم خداحافظي كردند  كه براي نماز برسن

بازم نمــــــــــــــــــــــــوخـــــــــــــــــــــوام  

كه داشتيم ميرفتيم( البته از يك مسيره ديگه) كه خدا خواست و دوباره آبجي فائزه رو ديديم

قرار بود واسه آبجيم چند تا از قسمت هاي فوق برنامه رو كه شنبه نديده بود واسش بلوتوث كنم

واي خدايا آبجيم اينقدر خوشحال شد منم خوشحال شدم

بعداون لحظه تلخ دوباره فرارسيد 

از آبجيم خداحافظي كرديم   نــومـــوخوام

من آبـــــــــــــــجي هامــــــــــــــــــو مــــــــــــــــــــــوخــــــــــــــــوام

جمعه خيلي گذشت كاش ميشد عمويي و همه ي آبجي هامو از نزديك ببينم

ميدونم انشالله اين روز هم فرا ميرسه 

اين هم از خاطره شيرينم در روز عرفه

التماس دعاي فراوووووووووووون دارم

همتون رو دوست دارم تا پست بعد

 

                       دست علي يارتون  خدا نگهدارتون

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:0 توسط زهرا متقي| |


Design By : Night Skin